| | معلم -
فارغ شدم از اين جهان رو سوي جانان مي روم
يك سو نهاده درد و غم شادان و خندان مي روم
پا بند من بود اين جهان گشتم رها زين بند ها
شيدا روان در كوي او مست و خرامان مي روم
تن چون قفس جان بند او محبوس بودم اندراو
بگسستم اينك اين قفس با وجد و شادان مي روم
سرتاسر اين عمر ما بودي دو روزي پيش ما
ديروز گريان آمدم امروز خندان مي روم
بار گران زندگي بشكست بند از بند تن
المنۀ لله كنون بس سهل و آسان مي روم
احمد بود نام من و دارم ز هم نامم اميد
دستم بگيرد آن جهان زين سوي پرْان مي روم
...
کاش آن شب را نمی آمد سحر
کاش گم در راه پیک بد خبر
ای عجب کان شب سحر اما به ما
تیره روزی آمد و شام دگر
دیده پر خون از غم هجران و او
با لب خندان چه آسان بر سفر
ای دریغ از مهربانی های او
دست پر مهر آن کلام پرشکر
غصه ها پنهان به دل بودش ولی
شاد و خرم چهره اش بر رهگذر
در ارزان زان ما بود ای دریغ
گنج پنهان شد به خاک و بی ثمر
تا پدر رفت آن سحر از پیش رو
بی نشان را خاک تیره شد به سر
يك سو نهاده درد و غم شادان و خندان مي روم
پا بند من بود اين جهان گشتم رها زين بند ها
شيدا روان در كوي او مست و خرامان مي روم
تن چون قفس جان بند او محبوس بودم اندراو
بگسستم اينك اين قفس با وجد و شادان مي روم
سرتاسر اين عمر ما بودي دو روزي پيش ما
ديروز گريان آمدم امروز خندان مي روم
بار گران زندگي بشكست بند از بند تن
المنۀ لله كنون بس سهل و آسان مي روم
احمد بود نام من و دارم ز هم نامم اميد
دستم بگيرد آن جهان زين سوي پرْان مي روم
...
کاش آن شب را نمی آمد سحر
کاش گم در راه پیک بد خبر
ای عجب کان شب سحر اما به ما
تیره روزی آمد و شام دگر
دیده پر خون از غم هجران و او
با لب خندان چه آسان بر سفر
ای دریغ از مهربانی های او
دست پر مهر آن کلام پرشکر
غصه ها پنهان به دل بودش ولی
شاد و خرم چهره اش بر رهگذر
در ارزان زان ما بود ای دریغ
گنج پنهان شد به خاک و بی ثمر
تا پدر رفت آن سحر از پیش رو
بی نشان را خاک تیره شد به سر
شیمی